تبليغاتX
کاغذ های من

























کاغذ های من

اینجا نفسی هست

گاهی حتی نفسم در نمی آید

. . . . .  خسته ام !

اما چه اعجازیست نمیدانم ؟

دلت که می آید ،

باران می بارد . . .

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 19:30 توسط من| |

پاگذاشته ام به ۲۲ سالگی ...

 و از کودکی هایم یک قدم دیگر .......!

آه ! این نامه هم برای توست اما از خودم میگویم که بزرگ شده ام!

و تو شهامت این کار را به من دادی...

==========================================================

*این روزها اینقدر کوتاه نویس شده ام که گاهی حتی باورم نمیشود نوشته ام!

نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 11:2 توسط من| |

مادر هر کاری کند اهل خانه یاد میگیرند ،

مثلا" اگر شهید شود ....

" السلام و علیک یا فاطمه الزهرا "

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 19:22 توسط من| |

این عاشقانه برای ننوشتن است

برای نگفتن

برای به روی خود نیاوردن ...

این عاشقانه برای تمام اشک هاییست که حرفشان را دریک لبخند خلاصه کردند تا وقت تو را نگیرند

برای همه ی تنهای هایی که سکوتشان را همهمه ی فکر شکست!

این عاشقانه برای ندیدن است

ندیدن چشمی که پر از اشک بود سالها به هنگام خداحافظی... تا باورش نشود یکوقت که عاشق بوده...

این عاشقانه برای ننوشتن است پس خودت همین چند خط را هم خط بزن!

(نقطه ) سر خط

سلام بهار!

نوشته شده در جمعه 1391/01/11ساعت 13:1 توسط من| |

 

دروازه‌های بسته
به ناگاه، فراز خواهد شد
دستان اشتیاق از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهر
...
پیش باز خواهدشد، سالی آری
بی‌گاهان نوروز چنین آغاز خواهد شد...

====================================================

* سال نو مبارک!!

**با بهترین آرزو ها...

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 8:29 توسط من|

موقع خونه تکونی کتابخونه وقتی داشتم کتابها رو بیرون می آوردم دیدم 8کتاب سهراب و برنامه نویسی به بان سی کنتر هم موندن!!! اول فکر کردم به سهراب خیانت کردم اما بعدش به این نتیجه رسیدم که خوشحالم از اینکه همنوز خیلی از علاقه هامو کنار هم دارم...

هوای بهار داره این برف زمستونه ، یه جورایی اصلا" انگار هوای بهاری رو با بسته بندی 100% بهداشتی(بدون دخالت دست) و فریز شده دارن بهمون میدن!!!

هر چقدر درگیر هفت سین و پاک کردن خاک بالای ساعت و غصه ی جوونه نزدن گندم های چینی باشم اما انگار یه چیزی ، یه کسی اون گوشه بغل دلم مثه یه بچه بغض کرده و میگه :نمیخوام ، من دیگه بازی نمیکنم...

بهونه هایی هست که دل تنگ یه مسافر بشم اما قاصدکی که امروز بعد از مدت ها پا به خونمون گذاشت منو به بازگشتش امیدوار کرد ... " مرسی قاصدک "

====================================================

تموم اونچیزی بود که دوست داشتم روی کاغذ هام بنویسم ...

                                                   همین!!!



نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 23:10 توسط من| |

خواستم یه متن قشنگ در مورد بابابزرگ اینجا بنویسم ... مثه همونی که تو اعلامیش نوشتیم ، اما دیدم بهتره که ازتون بخوام برای شادی روحشون یه صلوات بفرستین ....

==================================================

پ.ن:رفتن بابا بزرگ ، بازارچه خیریه تو دانشگاه و خونه تکونی حسابی این روزا مشغولم کرده بود...

در مورد هرسه تاش به تفصیل مینویسم ... فرصتی بباید برای فراق!!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت 20:20 توسط من| |

 

دارم برای تو مینویسم ، تو که خود منی اما با 20  سال اختلاف سن ... 20 سال بزرگتر ، با تجربه تر و ...

اینجا من 21 ساله نشده ام و در فکر اینم که شور جوانیم را کجا بیرون بریزم؟

چه درسی را بخوانم یا با کدام بازی جدید بازی کنم!

تو شاید در ماشین پرنده ات نشسته ای و سری به آرشیو چندین ساله ی نوشته هایت زده ای یا اینکه داری برای یک روز کاری آماده میشوی تا در سیاره ی دیگری به پایان برسانیش ، یا شاید در گرمای زمین گرفتاری و نمیتوانی حتی فرض کنی که امروز اینجا هوا سرد است!! من کنار آتش نشسته ام و برای تو مینویسم ...

مینویسم تا بدانی به یاد توام و فکر نکنی شاید همه ی تلاشم را برای خوب بودن حال تو نمیکنم .

دارم برای تو مینویسم ای من 41 ساله که شاید اتفاقا" در 17 بهمن 1410 اولین تار موی سپید را در خرمن موهایت دیده ای!!

میدانم دلتنگ امروز منی ، دارم دلتنگیت را از فرسنگ ها فاصله ی زمانی حس میکنم ، میدانم  جوان نیستی دیگر و این آزارت میدهد اما من از همین الان به تو افتخار میکنم ... هز چه و هر جا که باشی!

من ِ 41 ساله!! آرام باش و به زندگیت ادامه بده ، بدون فکر به گذشته ای که رفت..

به من فکر نکن هر چند که من امروز تمام فکرو خیالم تویی!!

نمیدانم تو هم مثل من قلبی عاشق داری؟ نمیدانم هنوز در پی یافتن راه هستی؟ نمیدانم حرفی که امروز گلو گیر منست را زده ای؟ هیچ از تو نمیدانم چه اینکه تو مرا از ابتدا تا انتها در سینه داری...

فقط میخواهم که مثل امروز من هنوز کودک باشی ، هنوز از خوردن بستنی و تاب سواری در پارک لذت ببری ، هنوز مهربان باشی و هنوز گل یاس بخری.

وقتت را نمیگیرم ، به همه سلام برسان و بگو در میانه ی 21 سالگی دوستشان دارم ...

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 12:14 توسط من| |

صدای یخچال

ضدای آتیش شومینه

صدای تق تق دکمه های کیبودر

صدای آروم وبلاگی که دوستش دارم ،

صدای ....

نه هیچ صدای دیگه ای نیست!

شناور در هوای تازه ی بیکاری

................................:

صدایت را برایم امانت بگذار   

             صبح به صبح که میروی ،

من و تک گلدان خانه میپوسیم ...

او بی آب،

من بی صدای تو!!

=====================================================

پ.ن:هوا چه سرد شده، مثل همیشه دلم میخواد ازین جا تا ته دنیا رو پیاده گز کنم!

گلایه: چه مشغولند آدمها ... یکی به کار ، یکی به بچه ، یکی مسافرت ، یکی به فیلم ، یکی به غصه ی مرگ ، یکی به برنامه ی دهه ی فجر(!) ، من هم .... مشغول تماشای رقص انگشتانم روی کیبورد!!

نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 15:37 توسط من| |

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد....

------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱:مرسی امتحانا!که منو دوباره به نوشتن برگردوندید!

پ.ن۲:منظومه ی مسافر با صدای خسرو شکیبایی و چاشنی بیکاری و انتظاری خوشایند.....

"روح من گاهی ...."

پ.ن۳:تصمیم دارم زندگی یاد بگیرم ، از درس خسته شدم!یک کتاب سوزی دیگر در راه است.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 21:25 توسط من| |